ارشیا جونمارشیا جونم، تا این لحظه: 17 سال و 12 روز سن داره

ارشیا عشق کوچولوی منو بابایی

هدیه ی عکس پرینت

سلام اومدم بگم چند روز پیش 30 تا عکس به عکس پرینت سفارش دادم که بعد از 2 روز آماده تحویل بود و رفتم از دفترشون گرفتم فقط 600 تومن هزینه بسته بندیشو گرفتن.کیفیت عکسا هم خیلی خوبه. شما هم بجنبید تا دیر نشده ! ...
30 ارديبهشت 1392

سفرنامه حج (مدینه)......قسمت دوم

سلام اومدم با یه قسمت دیگه از خاطراتمون. ولی سعی میکنم از این به بعد یکم خلاصه تر بنویسم. شنبه 10 فروردین 1392 ا مروز صبحونه رو توی اتاق خوردیم و رفتیم یه فروشگاهی که خیلی تعریفشو شنیده بودیم.امروزم واسه ارشیا جونم و علیرضای عزیزم کلی خرید کردیم .بعد از خرید وقت اذون ظهر شده بود که چون فروشگاه خیلی به هتل نزدیک بود پیاده برگشتیم هتل.بعدش ناهار و یه کوچولو استراحت و دوباره مسجدالنبی. اینم عشق کوچولوی من که چون اینجا نمیتونه زیاد استراحت کنه و بخوابه، معمولا میپره بغل بابایی! مغازه دارای اینجا خیلی خوش اخلاقن.ارشیا که با همه اینایی که تو مسیر هتل تا حرمن دوست شده و هربار رد میشیم میره بغلشون و کلی خوشو بش میکنن باه...
18 ارديبهشت 1392

کاردستی ارشیا جونم.

نفس مامان ! فکر کنم دیشب خواب کاردستی دیده بودی ! آخه از صبح که بیدار شدی مدام گفتی برام کاردستی درست میکنی؟ تا اینکه ظهر دست به کار شدیم و با کمک هم یه دونه جوجو کوچولو درست کردیم.بابایی که از سرکار اومد بدو بدو بردی بهش نشون دادی و یه عالمه ذوق کردی.چقدم با دقت واسه بابایی توضیح میدادی: ببین این چشمشه....این تخم مرغه تازه شکسته ، جوجو داره به دنیا میاد..... این پاپیونه....اینم اسم خودمه . مامان نوشته که یه وقت کسی فک نکنه اینو متین درست کرده!   ( طفلکی متین! متین خونشونه. چیکار داره به کاردستیه تو ؟؟؟ ) عروسک من! شاید این کاردستیه زیاد تمیز در نیومده باشه ،ولی همین که میدونم با دستای کوچولو موچولو و نازت کمک کردی...
16 ارديبهشت 1392

روز مادر...

دغدغه ی روز مره ام بودن توست   نفس کشیدنت...   ایستادنت....   خندیدنت....   * مادرم *    تو باشی و خدا ،   دنیا برایم بس است.   امروز روز مادره... یه تبریک خاص به مامان گلم که خیلی عاشقشم.... به مادر شوهر عزیزم.... به خودم که 3 ساله مامان شدم... و به هممممممممممه مامانای گل دنیا خیلی دوست داشتم پیش مامانم باشم ، دستشو ببوسمو از ته دلم بهش بگم دوستت دارم ، عاشقتم، روزت مبارک! ولی چه کنم که خیلی از هم دوریم.      ...
11 ارديبهشت 1392

سفرنامه حج .....قسمت اول

میخوام خاطرات سفرمون رو از دفتر خاطراتم منتقل کنم اینجا. البته یه قسمتاییشو ! مسلما توی دفتر خیلی دقیقتر و باجزئیات بیشتر نوشتم ولی اینجا یه گلچین ازشون مینویسم.میخوام از حال و احوال ارشیای نازم هم بنویسم تا بزرگ شد بخونه و یادش بمونه. عکسایی هم که میذارم سعی میکنم واسه ارشیا باشه .                           بسم الله الرحمن الرحیم سه شنبه 6 فروردین 1392 امروز سفرمون به بهترین نقطه دنیا شروع شد.ساعت 4و نیم صبح از خونه به سمت فرودگاه حرکت کردیم. و بعد از تشریفات فراوون فرودگاه ،قبل سفر ، سوار هواپیما شدیم.ارشیای نازم از اول پرواز تا آخر خوابید و وقتی رسیدیم بیدارش کر...
11 ارديبهشت 1392

بلاخره.....شهر بازی !

ارشیای عزیزم نمیدونم چرا این روزا دل مشغولی هامون اینقد زیاد شده؟ خیلی وقته بهت قول یه شهر بازیه ساده رو دادیم ولی اصلا نمیشه ببریمت و با یه پارک رفتن آرومت میکنیم ... تا اینکه دیروز به بابایی گفتم امشب حتما باید این نفس کوچولو رو ببریم شهر بازی.بابایی هم قبول کرد.خودت که تا فهمیدی گفتی بریم اونجایی که جیپ داره و زنبور داره! ما هم گفتیم چشششششم!  5/اردیبهشت/1392 این موشکیه که پسرم هر بار باهاش میره فضا قربون اون چشمای کنجکاوت بشم عزیزم.همش چشمت دنبال عقربه ساعته که کجا میره.       اینم همون جیپی که عاشقشی و تموم شهر بازی رو به همین اسم میشناسی ! این جزء وسیله بازی هایی ...
7 ارديبهشت 1392

بهار اومد تو خونمون!!!

امسال چون عید اینجا نبودیم هیچی از بهار و شروع سال جدید و عید متوجه نشدم. اصلا بعضی وقتا یادم میره چه موقعی از ساله ! قرار بود خیلی زود تو اولین فرصت بریم یه جا بیرون شهر و مراسم سیزده به درو برگذار کنیم!  ولی هنوز وقت نکردیم  تا اینکه بابایی  چند روز پیش از سرکار اومد با یه بغل گل ! مرسی بابایی  . با این کارش بهار خانوم چند روز اومد خونمون. همشو از سر کارش چیده بود.خودش میدونه من این مدل گلا رو خیلی بیشتر از گلای شاخه بریده گل فروشی ها دوست دارم  ولی چون نمیتونه از سر کارش گل بچینه  طفلکی همیشه از گل فروشی میخره . بازم جای شکرش باقیه ! آخه من عاشق گلم! اینم عکسای گلای نازم      ...
2 ارديبهشت 1392

عکس آتلیه

عزیز دلم ....ارشیای قشنگم. بلاخره بعد از مدتها  موفق شدیم ببریمت آتلیه و  چندتا عکس خوشگل ملوسی ازت بندازیم  (15/9/1391) همونطور که ازت انتظار داشتیم خیلی همکاری کردی و میذاشتی خانوم عکاسه عکس بندازه. البته بگم که چندتای آخر ، دیگه حوصلت سر رفته بود و بهونه گیری میکردی ولی انصافا از صبر و تحملت خوشم اومد! آخه خیلی طول کشید تا عکسات تموم شه. ولی ما چندتا بیشتر انتخاب نکردیم. فعلا همینا بسه تا سری بعد ایشالا! راستی به جز اینا یه دونه هم خونوادگی گرفتیم و بزرگ کردیم زدیم توی اتاق خواب. این یکیو بزرگش کردیم (60در 90) زدیم دیوار پذیرایی. خیلی خوشگل شده.   اینم جزء اون عکسای آخریه که گفتم حوصل...
25 آذر 1391
1